با عرض سلام
بر گردیم به سالهای دور
خرداد ماه سال ۱۳۴۸ بنده و شهید محمد رضا نوروزی بعد از پایان امتحانات بر آن شدیم که همسر وفرزندان برادرانمان را از اهواز ‌به اردکلو همراهی کنیم .
لباسها و سایر وسایل شخصی در چمدانهای بزرگ آهنی وبرنج وروغن وقند وشکر وصابون و تاید وسایر ملزومات وسوغاتیها در گونیهای جدا گانه قرار داده شده بود .
با قطار تهران ، خرمشهر به ایستگاه درود رسیدیم .
خانمها دست بچه هارو محکم چسبیده و ما با سن وسال کم ، کوهی از وسایل را تحویل گرفتیم .
حمالها ما را دوره کردند و ما از بیم اینکه وسایلمان را به سرقت نبرند ، هاج و واج مراقب ومی گفتیم ما کاره ای نیستیم ، آلان پدرمان می آید .
پاسبانی قدم زنان که هر چند لحظه یکبار در صوت خود می دمید و میگفت مواظب اطفال و وسایل خود باشید به ما نزدیک شد .
من ومحمد رضا از بین حمالهایی که انگار طعمه را دوره کرده بودند خود را به او رسانده وسراسیمه گفتیم سرکار سلام .
در بین هیاهوی جمعیت به سختی صدایمان را شنید ودر صوت خود دمید ...
به پایش زدم و همصدا گفتیم سرکار برادرانمان نظامی وهمکار شما هستند واینها خانواده آنهاست ، کمک کن از دست حمالها خلاص شویم .
نگاهی کرد و به آنها نهیب زد ، گُم شید اینها خانواده من هستند !
یکی از باربران را با چرخ دستی آورد و ما وسایل را بار چرخ کردیم ، او تاخروجی درب ایستگاه بدرقه مان کرد .
اتوبوس دماغ داری منتظر مسافر برای بروجرد جلوی ایستگاه بود ، شاگردش داد میزد :
درود ، بروجرد
بارها را از چرخ پیاده وبا کمک شاگرد بالای باربند اتوبوس جای دادیم .
داخل اتوبوس دود گرفته از تدخین سیگار وچپق وارد و روی صندلیهای پر چرک ولک نشستیم .
اتوبوس با چرخش هِندل توسط شاگرد ، روشن شد وبا طمطراق به راه افتاد هنوز مسافتی را طی نکرده بودیم که یکی داد زد آقای شُوفِر نیا دار *شاطِلا چُرِش میا* .
با غر ولند مسافران و راننده و اخم و تَخم شاگرد ، اتوبوس تلو تلو خوران کنار کشید و ایستاد .
شاطلا همراه پدرش پیاده ولحظه ای بعد سوارشدند . پدرش گفت بادی بی ( سر جمعیت منت گذاشت ) .
بعد از رهایی باد شاطِلا به راه افتادیم ، چند کیلومتر بعد دود و دم ماشین زد زیر دل دخترکی لُپ گُلی .
گلاب به رویتان هرچی نان وپنیر نیم هضم توی معدش بود مثل فواره از دهانش خارج و روی سر نفر جلویی سرازیر شد .
اتوبوس بهم ریخت و کنار جاده ایستاد همه پیاده شدیم
یک بیست لیتری آب روی سر پیرمرد بیچاره ریختند تا مخلفات چندش آور پاک شود . ولی بوی ترشی مشمئزه کننده ، شامه همه را می آزرد .
در این گیر و دار چشمم به شاطِلا افتاد با گونه های قرمز ، چشمان زاغ ، موهایی که تراشیده شده بود ، فقط یک کوپه موی بور ریخته شده روی پیشانی بلندش خود نمایی میکرد ، جلو رفتم زیر چانه اش را گرفتم ودر چشمان معصومش نگاه کردم وگفتم اگه بدهی داری جای خوبیه برای ادای دین ، شاید منظورم را نفهمید و از من رو دزدید وپاهای پدرش را محکم بغل کرد.
در طول مسیر شهید محمد رضا که سه سال از من بزرگتر بود ، آرام ، متین و مراقب همه چیز بود در عوض من نا آرام ، شلوغ واز هر فرصتی برای شیطنت استفاده میکردم .
در طی مسیر دم میگرفتیم : *آقای راننده گاز بده ، با دنده*
تا از ماشین جلویی سبقت بگیرد .
راننده هم جو گیر میشد و ماشین ناله کنان از ماشین جلوئی سبقت میگرفت ، انگار ما قله دماوند را فتح کرده با هیاهو ، سرها را از پنجره بیرون آورده با کف زدن وشکلک به ماشین عقب افتاده افاده میفروختیم و وقتی از آن عقب می ماندیم فِسمان می خوابید و میخواندیم :
ماشین مَشی مَمدَلی نه گاز داره ، نه صندلی ....
القصه به گاراژ بروجرد رسیدیم و پائین آوردیم آنهمه بار را و دو باره به ماشین بروجرد ، ملایر انتقال دادیم در سامن جلوی قهوه خانه قهری اطراق ومنتظر آمدن ماشین مرحوم علی کوثر صحرائی ( حیدری ) و مرحوم قاسم رضالی ( نراقی ) شدیم .
اتوبوس دماغ دار آنها از راه رسید ، اتوبوس پر بود از همولایتیها .
بعد از چاق سلامتی ، سوار شدیم وخوشحال وخندان در قلعه نقدعلی جلوی قهوخانه حسین نفتی پیاده شدیم ، دست وصورت خاک آلود را با آب جاری جلوی قهوه خانه صفا دادیم وبا اینکه ساعت سه بعد از ظهر بود و تِشک ( خورشید ) سوزان بر همه جا حکومت میکرد ولی تفاوت هوای مطبوع وطن با هوای گرم اهواز قابل قیاس نبود .
نیم ساعت در قهوه خانه استراحت و با چای خوشرنگ درون استکان کمر باریک همراه دوهبه قند کاممان شیرین و بسوی میعادگاه رهسپار شدیم .
از گردنه کچون و جاده علا بخش و اسیل سامنی گذر و ازسر سنگ اسبی به بعد مرحوم قاسم سرعت ماشین را کم وبازدن بوق ممتد حضور مسافران غربت نشین را به اهالی اعلام نمود .
سر خرمنها ،مملو از پدران ومادران و دختران نامزد کرده ، چشم به درب ماشین دوخته و ما را غرق بوسه کردند و این روند هر عصر سرخرمنها وپای ماشین قدمگاه کسانی بود که هنوز عزیزانشان نیامده بود .
با بوی اسفند مادرم بخود آمدم ، نُه ماه بود که او وپدرم وخواهر وبرادران کوچکتر از خودم را ندیده بودم ، آغوشها باز و غرق بوسه ونمور از اشک شوق عزیزان شدم .
بعد از سفری پر فراز ونشیب و مسئولیت حفظ وحراست زن برادر ( مرحوم عمه زهرا ) ودختر شیر خوارش وآنهمه بار به خانه رسیدیم ، اقوام وهمسایه ها به دیدنمان آمدند و خستگی را با شادابی وصف نا پذیرشان از تن کوفته مان دور کردند .
در طول مسیر مردم چو دیدند ما نو جوان وزن وبچه همراهمان هست از ته دل ، صمیمانه احساس مسئولیت وضمن کمک رسانی از ما مراقبت میکردند ، مردمانی خالص ومخلص که همامندشان همان زمان یافت میشد ولاغیر .
شب روی پشت بام کنار پدرم و برادرم به رختخواب رفتم ، چشمانم را می بستم شمه ای از آنچه بسرم آمده بود زیر پلکهای سنگینم پر ، پر میزد
با سختی چشمهایم را باز کردم تا کابوس این سفر از ذهنم بپرد ، آسمان شفاف پر ستاره که با زمین فاصله ای نداشتند مثل لحاف گلدوزی شده ای از یاقوت والماس بالای سرم را پوشانده بود وبا ظل زدن به یکی از آنها که از همه درخشنده تر بود یاد شاطِلا افتادم و با لبخندی به آن از هوش رفتم .
در روئیای این سفر ، سیر وسیاحت میکردم که غرش صدای مرحوم پدرم مرا به خود آورد که بلند شید آفتاب زده .
با چشمانی نیمه باز از نردونگ ( نرده بان ،نرده بام ) پائین آمدیم و دستی به سر و صورت کشیدیم وداخل اتاق کنار سفره ای که مادرم از واره تدارک دیده بود نشستیم و با خامه وسر شیر و قیماق و نگاه های مهربان عزیزانم ، دلی از عزا در آوردم . استکان چای را در حال سر کشیدن بودم ، پدرم نهیب زد ، ظهر شد !
باید بریم جو دروع .
بدون غُر ولُند واعتراض گیوه ها را ورکشیدم وداسیله ( داس کوچ) تیز شده را دست گرفتم و با سلام وعلیک ورسیدن بخیری اهالی کوچه جبار ، راه صحرا را در پیش گرفتیم تا زیر آفتاب سوزان با کمر خمیده سرمایه گسترده شده پدر را درپهنه صحرا جمع وخرمن کنیم .
حتماً آنان که در غربت بوده اند ، بیان این خاطره برای آنها دلچسب وتداعی کننده روزگاری است که همه چیز داشتیم و با خاطراتشان زندگی را سپری میکنیم .
مثل پدر ، مادر ، منزلی که بوی بچگی در قدح های روی طاقچه اش باقی مانده بود و روستایی آباد بامردمانی مهربان وآزاد که هیچکدامشان نمانده اند ، حتی همسفرم شهید خلبان محمد رضا نوروزی
‌ داود جعفری