اردکلو : علیرضا بشکوه

(( اردکلو زادگاهم))

درود برتو کهن سرزمینم، اردکلو
دیار خرم و مهرآفرینم، اردکلو

چگونه وصف تو گویم که درخورت باشد
که هست مهرتو باخون عجینم، اردکلو

تو نقش خاطره های منی و یارانم
و هست مهر تو مهر جبینم، اردکلو

تمام ایل وتبار و کرامتم از توست
تویی تو مظهر آیین و دینم، اردکلو

کجاست شوکت دیرینت ای دیارکهن
چه شدشکوه تو ای بهترینم، اردکلو

تو مهد علم و ادب بودی و سرافرازی
چه شدفسرده شدی نازنینم، اردکلو

تو یکه تاز بدی بین هر دیار، چرا
دگر نشانه ای از تو نبینم، اردکلو

دهات بودی وآبادتر ز صدها شهر
کنون خرابه شدی ازچه سرزمینم، اردکلو

گر از لسان تو دارم گلایه های زیاد
ز توخطاب به اهل یقینم، اردکلو

خداکندکه ببینم دوباره روزی را
که گشته خاک تو خلد برینم، اردکلو

منم که ((راهی)) راه تو بوده وهستم
و از صفای توپیوسته خوشه چینم، اردکلو

علیرضابشکوه..راهی..
11/11/1399

* مفتونم وخاموشم * داود جعفری


گُمگشته و دلریشم ، در اوج پریشانی 
همواره دل افکارم ، در عالم نفسانی
دلمرده تر ازپیشم ، چون باد بخود پیچم 
بیهوده چه اندیشم ، در ورطه ی طوفانی
مسکینم ودرویشم ، در خلوت تنهائی
محزونم و دلخونم ، در عین‌ پشیمانی
شهدم نه که شیرینم ، در بندم و غمگینم 
وامانده ترین هستم ، با حسرت پنهانی
دلداده ی خود جوشم ،مفتونم وخاموشم 
چون باد سحرگاهم ، دربی سرو سامانی
داودم واز هجران ، میسوزم ومیسازم
یارب برهان جانم ، ازورطه ی حیرانی
 
******
با تشکر از جناب راهی با اصلاحیه مناسبشان
       داود جعفری ۱۱/۵ /۹۹

آقای علی جباری تولدت مبارک

تولد:
 شب دوم بهمن ماه هزار سیصد و چهل چهار ،  ماه چتر نورانیش رابرپهنه دشت وهامون وقله های پر برف کوهساران وبیشه زاران عریان وبامهای کاه گلی روستا گسترده بود و از پشت شیشه های یخ بسته خانه ها به داخل سرک‌ میکشید ، چنین شبهایی در زمستان سردتر از شبهای ابری وبه آن ساقه شو میگفتند اهالی ده در خانه های گرم وامن خود از سوز سرما در امان بودند ، سکوت فراگیر شب را گاهی زوزه گرگهااز دور دست میشکست و در پاسخ سگهای نگهبان آرمیده در پناهگاه با پارسهای کش دار اظهار وجود میکردند .
دیگر صدای شُرشُره آب زیر حیاط آقا حسین وآقا بَم بگوش نمی رسید چرا که برودت هوای سرد آنرا منجمد کرده بود وصدای قورباقه های چاله آب زیر حمام از ورای آب یخ بسته شنیده نمیشد .
در زیر نور چراغ لمپای روی کرسی مشقهای درس فارسی را تمام و تا پاسی از شب جدول ضرب را لب خوانی و گاهی با سوال شش ، هشتا چندتا چرت پدرم را میشکستم واو با مهربانی میگفت ، چهل هشتا ودوباره پلکهایش سنگین میشد .
صدای کرکیت مادرم که بر تار وپود قالی کوبیده میشد واستمرار صدای یکنواختش ، چون آهنگ چنگ روحمان را صفا میداد.
خسته از درس ومشق و بازیگوشیهای بی امان در اوقات فراغت روز ، خواب شب را سنگین ودر عمق این آرامش  روئیاهای خوش کودکی به شیرینی آن می افزود.
صبح همان شب با صدای زنگ ساعت سه ستاره آلمانی بالای طاقچه از خواب بیدار شدم ، چشمم به پدرم و عموعلیمراد که در قید بالای کرسی آرام صحبت میگردند افتاد ، چشمان خواب آلودم را مالیدم ودوباره نگاه کردم ، درست میدیدم ، سلام کردم و بچه های قد ونیم قد این دو پدر در خواب بودند ، اجازه سوال نداشتم ، از خانه خارج و کنار رودخانه یخ روی آب را شکستم وبا آب جاری زیر یخ که گرم بود دست وصورتم را شستشو دادم ، سرما به حدی بود که وقتی کلون فلزی دروازه را گرفتم دست خیس وسرمای کلون مثل چسب قطره ای بهم چسبیدند ، دستم را رها کردم با سلام دوباره وارد خانه شدم همه بیدار شده بودند ومنتظر صبحانه ، مادرم از درب وارد شد وگفت علی مراد چشمت روشن صاحب پسر ی سالم وزیبا شدی وحال ایران خانم هم خوبه ، ما تازه یخمان باز شد ، همه یک صدا هورا کشیدیم ودست زدیم .
آنروز دو خانواده با ولع خاصی در کنار هم صبحانه را خوردیم وعازم مدرسه شدم .
برای دیدن بچه دل تودلم نبود و در تفکر آن غرق ، گاهی با صدای معلم آقای قاسمی  به کلاس بر می گشتم .
از قبل دفتر وکتابها را در کیف آهنی که داشتم جمع کردم وبه محض صدای زنگ تعطیلی ، اولین کسی بودم که از کلاس خارج شدم و تا قلا میسو دویدم وگاهی با کیف آهنی شادی کنان دُهُل میزدم ، همه بودند ،
وماهم رسیدیم از پله ها بالا رفتم ، راهم ندادند گفتند حالا زوده ، چله به بچه می افته .
پارتی بازی هم نبود ، مادرم گفت برو خانه مهمان داریم .
خلاصه توی حیاط چه بلوایی به پا کردیم ، پر از شور وشیطنت و شادمانی.
از آن روز پنجاه وپنج سال گذشته ، ومرور خاطرات آن روزگاران کامم را شیرین میکند و به آنهمه صفا ،صمیمیت ، پاکدلی ، مودت ، یکرنگی ، اخوت واز همه مهمتر همسایه بودن می اندیشم سرم انگار به دوران افتاده وحال خودم را نمیدانم که چه ارزشهایی را از دست داده ایم وجایش چه عایدمان شده .
حالا میدانید این مولود کیست؟ علی ضرغام جباری

پدر : مرحوم علیمراد جباری 
مادر : مرحومه ایران خدر زاده 
     ‌ ‌‌‌ تولدت مبارک آقا ضرغام 
راوی: داود جعفری ۱۳۹۹/۱۱/۲