شخصی از راهی خلوت عبور میکرد که صدای ناله مردی را شنید هر چه دور و برش را نگاه کرد کسی را ندید. بیشتر که دقت کرد متوجه شد صدای ناله از درون چاهی میاد که همان نزدیکیه. رفت جلو تا به سر چاهی رسید که مرد نگون بخت در آن افتاده بود . پرسید ته چاه چکار میکنی؟ مرد گفت هوا تاریک بود چشمم ندید پام لیز خورد خلاصه هرجوری شد الان که ته چاهم .دست و پاهام آسیب دیده از چاه هم نمی تونم بیرون بیام . آقایی که بالای چاه بود گفت صبر میکنی برم طناب بیارم از چاه بیارمت بیرون؟

مرد گرفتار گفت: اگر صبر نکنم چکار کنم