.

  کودکیم با خانواده گرم

با سلام خدمت خانواده محترم خدرزاده 

خداوند "عمو حبیب" پدر مهربان و زن عمو  مادر گرامی و خون گرم ، مرحوم آقا غلام را رحمت کند . 
دوران خوبی با هم داشتیم.

  کودکیم با خانواده گرم و صمیمی خدرزاده در یک حیاط نسبتا کوچک در لشکرآباد اهواز گذشت. 
خانه و حیاط پرجمعیت و شلوغی داشتیم.  با آن همه جمعیت  احساس کوچکی و تنگی  نمی کردیم. 
باور کنید صدای گوش نواز هّونگ !!، که مامانم و یا زن عمو، هنگامیکه گوشتها را در آن میکوبیدند ، هنوز در گوشم است. 
در حیاط خانه مان، حوض آبی هم بود . فکر می کنم عمقش را کمتر کرده بودند . 
 گاهی محل آب بازی بود و گاهی هم محل شنایی مختصر  ! 
 یادم می آید بعضی وقتها به قصد بازی و تفریح به دورش می چرخیدیم. مرحوم عمو حبیب با موتورش ، مرحوم پدرم ( محمد نادری) با دوچرخه اش ،ما هم با سه چرخه ای انگلیسی و هر چیز دیگری که داشتیم. برخی ترک موتور و دوچرخه سوار میشدند.
گاهی هم سقوط با دوچرخه در آب. باور کنید خیسی و رطوبت قطرات  پاشیده شدن آب را روی لباسم هنوز حس می کنم . 
چه خنک . 
 چقدر لذت بخش. 
چقدر از ته دل خندیدم.

بسیاری از همولایتی ها و فامیلها در همان محله و بعضا در یک حیاط نسبتا کوچک و هر کدام فقط دریک اتاق زندگی می کردند .
 خانه ها کوچک بود اما دلها بزرگ ، به بزرگی وسعت بی انتهای آسمان.

خداوند مرحوم دایی استوار ( احمد آقامحمدی پدر آقای هوشنگ آقا محمدی ) را بیامرزد .
 از بزرگان نه تنها اوردکلویها که از بزرگان ملایریها بود .
همه هم ولایتی ها را حمایت و بقول امروزیها ساپرت می کرد. هم در استخدامشان در نظام و هم در تشکیل خانه و زندگی. بزرگ همه بود.
دایی استوار از بزرگان هیئت سینه زنی ملاریها هم بود.از آنجائیکه اکثر سینه زنان ارتشی بودند ، هئیت سینه زنی هم از نظم خوبی برخوردار بود. معروف بود به منظم بودن. البته سینه زنان بسیاری هم داشت .آنقدر که به دوسته بزرگ تقسیم می شدند. 
مسجد اول کمپلو ( صاحب الزمان عج ) معروف بود به مسجد ملایرها.هیئت ملاریها در این مسجد جمع می شدند. 

همه هم ولایتها فوق العاده با یکدیگر مهربان و صمیمی بودند.ایام عید همه به خانه هم می رفتند. حتی اآنانی که نسبت سببی و یا نسبی ، نداشتند.
 در زمستان و پاییز اگر نزدیکان یکی از ملایر به اهواز  می آمد ، همه او را دعوت می کردند. نه تنها او را ، بلکه او را با بسیاری از نزدیکان . میهمانی بود پر مهمان!! همه هم گرم و شاد و صمیمی. بگو و بخند هم تا دل شب .
تابستان که میشد همه هوس ملایر می کردند .می گفتند میریم  "آب و هوا"  .
آخه اهواز خیلی گرم بود . مدارس هم که تعطیل میشد. گاهی یک نفر چند خانواده را جمع کرده با قطار ( کوپه های ۸ نفره  با صندلی چوبی و پنجره هایی که پایین می آمد. آن هوای خنک که به صورتمان می خورد، چه کیفی داشت) به دورود و بعد به بروجرد و ملایر می برد. 
اهل دهات  که میشنیدند، فرزندانشان  از اهواز آمده اند ، چند الاغ را ( با عرض پوزش) یا بقول خودشان چند خر و لحاف آمده کرده و برای انتقال نزدیکانشان به دهات، به شهر ملایر می آوردند.  همه لحافها هم از جنس اطلس ، لغزنده و سُر!! درد سرها بود برای اینکه لیز نخوریم ، کج ، نشیم!!
لذت این نوع مسافرت را باید بچشی تا بدانی!!
 ماشین جیپی هم بود که نام راننده اش یادم نیست.

اما یاد آن کلر های پوشالی و حبانه های آب اهواز هم بخیر . 
محل خواب در تابستانهای گرم اهواز ، بام منازل بود . پشت بامها همه کاه گلی . آب پاشی مختصری قبل از انداختن رختخوابها انجام میشد . همه کنار هم . مگر پشت بام چقدر  وسعت داشت؟ 

 ما و خانواده عمو حبیب همسایه خوبی هم داشتیم .
خدا رحمتش کند .نامش "بی بی سید" بود .داستانها دارد این "بی بی سید" .
 حتما آقا کیان هم بخوبی یادش است. 
چه وحشتی داشتم من که هنگام غروب برای خرید نان از نانوایی "مش گلاب "  باید از جلوی غازهای "بی بی سید" ، رد  میشدم. حقیقتا دل شیر لازم داشت!

من هم اما به شهادت شهناز خانم ( دختر مرحوم عمو حبیب  و همسرگرامی عامو ایرج  ) پسر بچه ای آرام  آرام !! بودم . اذیت نمی کردم . درس هم که می خواندم ،  در چوبی آبی رنگ خانه را هم با سنگ ، نوازش نمی کردم !
 بگذریم . آدم که از خودش تعریف نمی کند.
اما اگر باور ندارید ،از شهناز خانم بپرسید تا ایشان شهادت دهند. شهادت ایشان حکم شهادت دو مرد را هم دارد. فقط درخواست کمی آبرو داری از ایشان دارم.
 یاد آن دوران بخیر .
نه فراموش شدنی است و نه تکرار شدنی.

حالا ما( فرزندان محمد نادری و خانم بالا نادری ) و بچه های عمو حبیب و همه ساکنان آن خانه ( کاش نمره پلاکش و نام کوچه اش یادم بود) وقتی همدیگر را می بینیم بقول معروف خونمان بجوش می آید .احساس صمیمیت ، یک دلی ،دوستی و گرمی شدیدی می کنیم .
 محصول آن دوران پر از محبت گذشته و روابط مهربانانه بزرگانمان است.
خدا رحمتشان کند.
 
 این پیام را که شروع کردم قصدم خاطره گویی نبود .
 اما خاطره ها میکشانند آدمی را آنجا که خاطر خواه آنهاست.


همگی شاد ، سلامت و عاقبت بخیر باشید.

و صمیمی خدرزاده در یک حیاط نسبتا کوچک در لشکرآباد اهواز گذشت. 
خانه و حیاط پرجمعیت و شلوغی داشتیم.  با آن همه جمعیت  احساس کوچکی و تنگی  نمی کردیم. 
باور کنید صدای گوش نواز هّونگ !!، که مامانم و یا زن عمو، هنگامیکه گوشتها را در آن میکوبیدند ، هنوز در گوشم است. 
در حیاط خانه مان، حوض آبی هم بود . فکر می کنم عمقش را کمتر کرده بودند . 
 گاهی محل آب بازی بود و گاهی هم محل شنایی مختصر  ! 
 یادم می آید بعضی وقتها به قصد بازی و تفریح به دورش می چرخیدیم. مرحوم عمو حبیب با موتورش ، مرحوم پدرم ( محمد نادری) با دوچرخه اش ،ما هم با سه چرخه ای انگلیسی و هر چیز دیگری که داشتیم. برخی ترک موتور و دوچرخه سوار میشدند.
گاهی هم سقوط با دوچرخه در آب. باور کنید خیسی و رطوبت قطرات  پاشیده شدن آب را روی لباسم هنوز حس می کنم . 
چه خنک . 
 چقدر لذت بخش. 
چقدر از ته دل خندیدم.

بسیاری از همولایتی ها و فامیلها در همان محله و بعضا در یک حیاط نسبتا کوچک و هر کدام فقط دریک اتاق زندگی می کردند .
 خانه ها کوچک بود اما دلها بزرگ ، به بزرگی وسعت بی انتهای آسمان.

خداوند مرحوم دایی استوار ( احمد آقامحمدی پدر آقای هوشنگ آقا محمدی ) را بیامرزد .
 از بزرگان نه تنها اوردکلویها که از بزرگان ملایریها بود .
همه هم ولایتی ها را حمایت و بقول امروزیها ساپرت می کرد. هم در استخدامشان در نظام و هم در تشکیل خانه و زندگی. بزرگ همه بود.
دایی استوار از بزرگان هیئت سینه زنی ملاریها هم بود.از آنجائیکه اکثر سینه زنان ارتشی بودند ، هئیت سینه زنی هم از نظم خوبی برخوردار بود. معروف بود به منظم بودن. البته سینه زنان بسیاری هم داشت .آنقدر که به دوسته بزرگ تقسیم می شدند. 
مسجد اول کمپلو ( صاحب الزمان عج ) معروف بود به مسجد ملایرها.هیئت ملاریها در این مسجد جمع می شدند. 

همه هم ولایتها فوق العاده با یکدیگر مهربان و صمیمی بودند.ایام عید همه به خانه هم می رفتند. حتی اآنانی که نسبت سببی و یا نسبی ، نداشتند.
 در زمستان و پاییز اگر نزدیکان یکی از ملایر به اهواز  می آمد ، همه او را دعوت می کردند. نه تنها او را ، بلکه او را با بسیاری از نزدیکان . میهمانی بود پر مهمان!! همه هم گرم و شاد و صمیمی. بگو و بخند هم تا دل شب .
تابستان که میشد همه هوس ملایر می کردند .می گفتند میریم  "آب و هوا"  .
آخه اهواز خیلی گرم بود . مدارس هم که تعطیل میشد. گاهی یک نفر چند خانواده را جمع کرده با قطار ( کوپه های ۸ نفره  با صندلی چوبی و پنجره هایی که پایین می آمد. آن هوای خنک که به صورتمان می خورد، چه کیفی داشت) به دورود و بعد به بروجرد و ملایر می برد. 
اهل دهات  که میشنیدند، فرزندانشان  از اهواز آمده اند ، چند الاغ را ( با عرض پوزش) یا بقول خودشان چند خر و لحاف آمده کرده و برای انتقال نزدیکانشان به دهات، به شهر ملایر می آوردند.  همه لحافها هم از جنس اطلس ، لغزنده و سُر!! درد سرها بود برای اینکه لیز نخوریم ، کج ، نشیم!!
لذت این نوع مسافرت را باید بچشی تا بدانی!!
 ماشین جیپی هم بود که نام راننده اش یادم نیست.

اما یاد آن کلر های پوشالی و حبانه های آب اهواز هم بخیر . 
محل خواب در تابستانهای گرم اهواز ، بام منازل بود . پشت بامها همه کاه گلی . آب پاشی مختصری قبل از انداختن رختخوابها انجام میشد . همه کنار هم . مگر پشت بام چقدر  وسعت داشت؟ 

 ما و خانواده عمو حبیب همسایه خوبی هم داشتیم .
خدا رحمتش کند .نامش "بی بی سید" بود .داستانها دارد این "بی بی سید" .
 حتما آقا کیان هم بخوبی یادش است. 
چه وحشتی داشتم من که هنگام غروب برای خرید نان از نانوایی "مش گلاب "  باید از جلوی غازهای "بی بی سید" ، رد  میشدم. حقیقتا دل شیر لازم داشت!

من هم اما به شهادت شهناز خانم ( دختر مرحوم عمو حبیب  و همسرگرامی عامو ایرج  ) پسر بچه ای آرام  آرام !! بودم . اذیت نمی کردم . درس هم که می خواندم ،  در چوبی آبی رنگ خانه را هم با سنگ ، نوازش نمی کردم !
 بگذریم . آدم که از خودش تعریف نمی کند.
اما اگر باور ندارید ،از شهناز خانم بپرسید تا ایشان شهادت دهند. شهادت ایشان حکم شهادت دو مرد را هم دارد. فقط درخواست کمی آبرو داری از ایشان دارم.
 یاد آن دوران بخیر .
نه فراموش شدنی است و نه تکرار شدنی.

حالا ما( فرزندان محمد نادری و خانم بالا نادری ) و بچه های عمو حبیب و همه ساکنان آن خانه ( کاش نمره پلاکش و نام کوچه اش یادم بود) وقتی همدیگر را می بینیم بقول معروف خونمان بجوش می آید .احساس صمیمیت ، یک دلی ،دوستی و گرمی شدیدی می کنیم .
 محصول آن دوران پر از محبت گذشته و روابط مهربانانه بزرگانمان است.
خدا رحمتشان کند.
 
 این پیام را که شروع کردم قصدم خاطره گویی نبود .
 اما خاطره ها میکشانند آدمی را آنجا که خاطر خواه آنهاست.


همگی شاد ، سلامت و عاقبت بخیر باشید.