زندگینامه شهیداحمدرضا احدی(پیرسوارانی)به همراه توضیحاتی ازپسرعمو و همرزم شهید
اولین بار در سال ۶۱ به جبهه رفت و در عملیات رمضان شرکت کرد و در همین عملیات مجروح شد .رفتار و اخلاق او در خانواده بسیار متواضعانه بود و دوستان خود را به اخلاق نیکو و عبادت سفارش می کرد ، ظاهری آرام داشت و همیشه لباسی ساده می پوشید و با آنکه در رشته ی پزشکی رتبه ی اول را کسب کرده بود و دانشجوی همین رشته بود ،بین خود و دیگران فاصله ای و احساس رجحانی نمی کرد .
سر انجام ، پس از شرکت فعال خود در عملیات کربلای ۵ ، در شب دوازدهم بهمن ماه سال۶۵ سردار گمنام جبهه های غرب و جنوب ، به همراه تنی چند از دوستانش و از آن جمله شهید مجید اکبری در درگیری با کمینهای دشمن بعثی به شهادت رسید و بدینگونه ، سرو سرافراز جبهه ی جنگ و عرفان و حماسه به لقای دوست نایل آمد و پس از پانزده روز که پیکر آن شهید میهمان آفتاب بود به شهرستان ملایر بازگردانیده شد و در آرامگاه عاشورای ملایر به خاک سپرده شد.
يادداشت هاي شهيد نفر اول كنكور پزشكي

متني كه در پي آمده است، بخشي از دست نوشتههاي شهيد احمدرضا احدي است :
** چه كسي ميداند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را ميدرد؟
چه كسي ميداند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟
كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟
كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامهاي و سياه شدن جامهاي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد، يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟
جوانم كجاست؟
دخترم چه شد؟به كدام گوشه تهران نشستهاي؟
كدام دختر دانشجويي كه حوصله ندارد عكسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوههاي عفاف كه هركدام در پس رنجهاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل ميپروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه بيشرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
كدام پسر دانشجويي ميداند هويزه كجاست؟
چه كسي در آن كشته شد و در آن دفن گرديد؟
چگونه بفهمد تانكها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند و اصلاً چه ميداني كه تانك چيست و چگونه سري زير شنيهاي تانك له ميشود؟
- كيف و كلاسور را از چه پر ميكني؟
از خيال.
از كتاب.
از لقب شامخ دكتر.
يا از آدامسي كه مادرت هرروز صبح در كيفت ميگذارد.
- كدام اضطراب جانت را ميخورد؟
دير رسيدن اتوبوس.
دير رسيدن سر كلاس.
نمره A گرفتن.
- دلت را به چه چيز بستهاي؟
به مدرك.
به ماشين.
به قبول شدن در دوره فوق دكترا.
آري پسرك دانشجو!
به تو چه مربوط است كه خانوادهاي در همسايگي تو داغدار شده است.
جواني به خاك افتاده و خون شكفته.
آري دخترك دانشجو!
به تو چه مربوط كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند.
در كردستان حلقوم كساني را پاره كردند تا كدهاي بيسيم را بيابند.
به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محلهاي نابود شود و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همكارانش او را روي دست تا بهشت آباد اهواز بدرقه كردند.
به تو چه مربوط كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند؟
هيچ ميدانستي؟
حتماً نه!
هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات به هم گره ميخورند به دنبال آب گشتهاي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟
و آنگاه كه قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين كودك رفتي تا سيرابش كني،اما ديدي كه كودك ديگر آب نميخواهد!!
اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، حرمله مباش كه خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت.
خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نميدانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه ميكند؟!
** ديگر نمي خواهم زنده بمانم. من محتاج توام. خدايا بگو ببارد باران؛ كه كوير شوره زار قلبم سالهاست كه سترون مانده است. من ديگر طاقت دوري از باران را ندارم. خدايا! ديگر طاقت ماندن ندارم بگذار اين خشكزار وجودم اين مرده قلب من ديگر نباشد! بگذار اين ديدگان ديگر نبيند. بس است هرچه ديده اند. بگذار اين گوش هاي صم ديگر نشنوند. بس است هرچه شنيده اند. بگذار اين دست وپاها ديگر حركت نكنند. بس است هرچه جنبيده اند. خدايا ! دوست دارم، تنهاي تنها بيايم ، دور از هر كثرتي؛ دوست دارم گمنام گمنام بيايم، دوراز هر هويتي. خدايا! اگر بگويي: لياقت نداري، خواهم گفت:لياقت كداميك از الطاف تو را داشته ام؟!خدايا ! دوست دارم سوختن را؛ فناشدن،از همه جا جاري شدن به سوي كمال انقطاع روان شدن.
آن هنگام كه پيكر پاك شهيد برخاكهاي سوزان دشت فرو مي افتاد من و تو در فضاي كرخت شهر چشم و گوش بسته بوديم . آن هنگام كه ناله جانسوزمجروحي در گوشه بيمارستان بلندبود ، من و تو در كمال آسايش وسلامت به سر مي برديم . آن هنگام كه آوار خشم و كين دشمن بر سركودكان معصوم وبي گناه فرومي ريخت، من و تو در بلند عمارتهاي جهل آرام و بيخطر خفته بوديم .آن هنگام كه سرهاي بريده بچه هادر كردستان به بالاي نيزه هامي رفت ،من و تو به كدامين خيال بوديم ؟ آن هنگام كه غروب غم بر قلب نوجوان اسير سنگيني مي كرد،من تودرجمع گرم خانواده آرام گرفته بوديم. آن هنگام كه سرماي طاقت فرساي كردستان ، دستان آن نوجوان را _كه براي حفاظت حريم من و تو به آنجا رفته بود_بي حس كرده بود ، من وتو در كنار شوفاژهاي گرم درپشت ميزهاي رنگارنگ ، آرام و بي خبر نشسته بوديم .
بگذار حكايت اين همه ايثار در كنج همان سرزمينها مدفون بماند! بگذار كسي نفهمد كه چه بر سر آنها آمده ! بگذار كسي نداند كه مادر فرزند از دست داده چگونه است ! بگذار در لاكهاي خود فرو روند و حقايق پيرامون ما مشخص نشود .
... مي گويند آنها كه مي توانند درس بخواندو امكانش را هم دارند ، بايد به دانشگاه بروند ،و آنهايي كه مي توانندبجنگندبه مرزها روند . هر كسي را شغلي است ! زهي خيال باطل .
به خدا قسم ، عده اي از همانها كه ديگر در ميان ما نيستند ،صدها باربهتر از من وتو درس مي خواندند . ولي آنان همه مرارتهاي جبهه را در عوض درس خواندن صرف به جان خريدند ...
آيا ميتوانيد اين مسئله را حل كنيد؟
گلولهاي از دوشكا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليك ميشود و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ كرده و گذر ميكند، معلوم نماييد:
- سر كجا افتاده است؟
- كدام زن صيحه ميكشد؟
- كدام پيراهن سياه ميشود؟
- كدام خواهر بي برادر ميشود؟
- آسمان كدام شهر سرخ ميشود؟
- كدام گريبان پاره ميشود؟
- كدام چهره چنگ ميخورد؟
- كدام كودك در انزوا و خلوت خويش اشك ميريزد؟
يا اين مسئله را كه هواپيمايي با يك ونيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري سطح زمين ماشين لندكروزي را كه با سرعت در جاده مهران - دهلران حركت ميكند مورد اصابت موشك قرار ميدهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر كنيم، معلوم كنيد:
- كدام تن ميسوزد؟
- كدام سر ميپرد؟
- چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون كشيد؟
- چگونه بايد آنها را غسل داد؟
- چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش كنيم؟
- چگونه در تهران بمانيم و تنها، درس بخوانيم؟
- چگونه ميتواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار كلمات كهنه كتاب لانه كني؟
- كدام مسئله را حل ميكني؟
- براي كدام امتحان، درس ميخواني؟
- به چه اميدي نفس ميكشي؟
************
سلام
ضمن تشکر از شما نویسنده محترم وبلاگ، متن مورد نظر را با مضمون ذیل اصلاح نمایید. اولیای شهید والامقام قبل از تولد وی به اهواز مهاجرت کرده بودند و آن بزرگوار 12 اسفند 1365 به مقام والای شهادت رسیدند.
یک سی دی درباره شهید عزیز تکثیر شده که می توانید از مادر محترمه وی اخذ نمایید.
این حقیر، پسرعمو و هم سن و همکلاسی و اندکی همرزم آن شهید والامقام بودم.
متن ذیل بخشی از آن سی دی است:
... از شهید احدی دست نوشته هایی بجا مانده که به همت آقای علیرضا کمری جمع آوری و تحت عنوان حرمان هور به چاپ رسید. این کتاب تا بحال چندین بار تجدید چاپ شده است. دست نوشته های ایشان وجوه مختلفی دارد، بخشی از آنها نقل خاطرات است که با ادبیاتی زیبا به نگارش درآمده. بخشی دیگر وصف دوستان شهیدش می باشد. قسمت هایی از آن شامل مقالاتی احساسی است که سخت آدمی را به تعمق وامیدارد. بخشی نیز گریزی به نکات علمی با نگاهی عاشقانه به پدیده های جهان هستی است. و قسمت هایی از آن شامل داستان هایی است که هدف نویسنده از آنها نقل داستان نیست بلکه پردازش حکایت ها از افقی ماورایی است. برخی از آنها نیز منشعب از حالات روحی و معنوی شهید بزرگوار در لحظاتی است که آنها را به رشته تحریر درآورده.
در هیچیک از آثار گرانقدر وی خبری از بی حوصلگی و رخوت نیست. از نگاه این رزمنده شجاع و دلیر، انسان موجودی هدفمند است که کوچکترین لحظات عمر خویش را نباید به بطالت بگذراند و انسان بدون عشق به معبود و ایمان به خدا انسان نیست. او به "مارمیت اذ رمیت ولکن الله رمی" ایمان کامل داشت. او می گفت اگر تیری به سمت تو شلیک شود و خدا نخواهد که به تو برخورد کند، منحرف می شود و به این موضوع اعتقاد کامل داشت.
او به ائمه اطهار سلام الله علیها عشق می ورزید و دین را توام با عشق در باور خود ریشه دار و عمیق کرده بود. در اعتقاد خویش راسخ بود و ذره ای شک در وجودش نبود. او عاشق ولایت و رهبری بود و علیرغم توانمندی قابل وصفش در نگاشتن، همانطور که حرمان هور گواه روشنی بر این ادعاست. وصیت نامه اش این چند جمله بود: فقط نگذارید حرف امام به زمین بماند. برایم از همگی حلالیت بخواهید. کوچکترین سرباز امام زمان، احمدرضا احدی.
احمدحسین احدی- پسر عموی شهید والا مقام
|
حرمان هور تعداد صفحات: 232 قيمت: 2000 تومان شابک: 964-471-622-1 قطع: رقعی نوبت چاپ: چاپ هفتم: 1385 شمارگان: 2200 | |
|
معرفی کتاب: | |

سلام بر اردکلو و مردم خوبش