مَدِزما :
نقل ما امشب حدیثی دیگر است .
نی ز آل و بَختک و افسونگر است .  
از پری و جن سم دار در حمام هم بگذریم .
درشب ظلمت به صحرا بوده است عهدقدیم .
همچو آل نبوَد که زائو را برد .
وقت تنگ شکلش مغایر در نبرد .
در مسیر مرد تنها نیمه شب در بیشه زار .
یا سر بوستان و جالیز او کند خود آشکار .
میشود گاهی قرین یک خر بی راکبی .
یک زمان بزغاله ای مانده جدا از گله ای .
در نبرد تن به تن ،همچو گِرد باد است عدو .
کس نمیداند رسد بر گَرد پایش از چه سو .
گاه به شکل خر درآید ، گرشوی بر او سوار .
میزند قهقه مرا باشد سواری بیقرار .
نام و القابش بود مَرد آزما آن دیو دون .
چون نترسد مرد دانا  ، چاره اش بند تُمون  .
قصه ها بشنُفته ام در کودکی از مردمان .
گر ز او ترسی نباشی در امان .
با  زبانی تیز و بُرنده بلیسد ، کف پا .
لذت از خون میبرد  خونخوار باشد بی اِبا .
نقل ما پایان گشت ورشته افکار گُم .
ما ندیدیم بَل شنیدیم ، حرف نمانده نا تموم .
تا کنون بسیار دیدیم همچو او در این زمان .
میخورند خون یتم و بیوه وپیر وجوان .
آزمودند و یقین حاصل بشد ، مغلوبه ایم .
 مرد ترسو کی بُدیم  در دام دَد افتاده ایم .
 داود جعفری

*****************
سلام برادر بزرگوارم
در فرهنگ عامیانه مردم ایران زمین  معمولا لفظ و باور مدزما یا مدوزما یا مردآزما از قدیم الایام بوده است. حتی در کرمان و سیستان و بلوچستان با ناچیزی تفاوت همین موجود خیالی را با نام مدوزما میشناسند. در باور اروپاییان آنرا خون آشام یا دراکولا مینامند.
مدزما همانگونه که فرمودین عاشق خون انسان است و معمولا با زبان اره ای به لیسیدن کف پای مرد ادامه میدهد تا خون بیفتد سپس با مکیدن خونها باعث مرگ شخص میشود.
یادم هست مادر خدابیامرزم قصه ای تعریف میکرد که دو نفر از شهری به شهر دیگر میرفتند که نیمه راه شب و تاریکی درون دره ای بر زمین حاکم شد. از قضا اون دره به دره مدزما معروف بود. چاره ای ندیدند جز اینکه در آنجا بیتوته کنند و شب را تا صبح سر کنند. 
وقت خوابیدن بصورتی که پاهایشان نزدیک هم و سرهایشان از هم دور باشد خوابیدند و پای خود را در پاچه شلوار همدیگر فرو کردند و خوابیدند.
وقتی مدزما بسراغشان آمد خواست که به پای آنها دسترسی پیدا کنه دید سر شخص است رفت اون طرف دید ای دل غافل بازم کله شخص است. القصه چندین بار این کار را تکرار کرد و نا امید از پیدا کردن پا منصرف شد و با خودش میگفت و میرفت:
گشتم صد و سی دره
نی دی یم آعم دو سره

یعنی صدو سی دره را گشتم و تاکنون آدمی که دو سر داشته باشه رو ندیدم.

در قصه ای دیگر مدزما خود را به شکل خری در می آورد تا مردی را فریب دهد بعد مدتی که مرد سوار خر میشه، مسیر را به سمت بیراهه ای عوض می کند مرد میخواهد او را به راه بیاورد که موفق نمیشه. به خر بد و بیراه گفته و میگوید عجب خر احمقی که مدزما صورت خود را بسمت مرد سوار برمیگرداند و میگوید

نیش خران چنین است؟

مرد هم به چوبدستی اش محکم به سر مدزما میکوبد و میگوید:

ضرب مردان چنین است. و مدزما را میکشد.

این قصه ها بسیارند و جای تحقیق بسیار دارد. 

فریبرزجعفری