شعری زببا در مورد مراسم شیرواره:از برادرم داودجعفری
شیرواره :
هزاران قصه دارم از ولایت .
زنان ومردمانش با کفایت .
چو مهر وماه وناهید وستاره .
شب و روز در تکاپو بهر واره .
تو گویی چرخ گردون است سبکسار .
چراند میش و بز در دشت وکوهسار .
چوخورشید می شود پنهان زهامون .
خزد بر پشت کوه با ناز وافسون .
رمند بر گله خوانها از پس وپیش .
به دنبال هم آیند بره و میش .
رسد نوبت بدوشند شیر به لیچه .
زنان پاک سرشت در کوی و کیچه .
یکی بر تخت نشسته روی ایوان .
گل از گل بشکفد چون ماه تابان .
سماور قُل زند باعطر دارچین .
دلم غش میرود تا چین و ماچین .
رسند لیچه به دستان ، خوش خط وخال .
چو آهو ، پیر و برنا، شاد وخوشحال .
هر آنکس وسع بیشتر دارد از شیر .
به تخت بیشتر نشیند ، نیست دلگیر .
همه خُسبند و سگها گاه وبیگاه .
به واقی ، پاس میدارند کمینگاه .
بساط ظلمت شب رخت بر چید .
خمیده قامت مادر همو دید .
چوکبک پر میکشد ، یا پای ورچین .
خاماتو روچ زده یکدست به لانجین .
کنار سفره ی کرباس و نیمدار .
همه گردآمدند سرحال و بیدار .
زایوان بوی نان تازه آید بر مشامم .
اگر وقت بگذرد ، دنیاست به کامم .
َمَجیمه پر قدح از شیر و قیماق .
به روی دست مادر ، چشم من راق .
تلید نان داغ در شیر و سرشیر .
هر آنچه میخورم ، کی میشوم سیر ؟
عجب رسم ورسومی داشته ایم ما .
نه دیروز خوش بُدیم نی حال و فردا .
تو که نا خورده ای شیر-جوش و سنگ-داغ .
دلت خوش باد به فست فود های بس داغ .
یادمانی از : داود جعفری
سلام بر اردکلو و مردم خوبش